شمارهٔ ۱۷۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل بدست غم سودای تو دادیم و شدیم
چشمه ی خون از چشم گشادیم و شدیم
پشت بر دنیی و دین کرده و جان در سر دل
روی در بادیه ی عشق نهادیم و شدیم
تو نشسته بمی و مطرب و مامست و خراب
مدّتی بر سر کوی تو ستادیم و شدیم
چون دل خسته ی ما رفت بباد از پی دل
همره قافله ی باد فتادیم و شدیم
همچو خواجو نگرفته ز دهانت کامی
بوسه برخاک سرکوی تو دادیم و شدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از درد و غم عشق سخن میگوید. او به خاطر محبت و دلبستگی به معشوق، دلش را به غم داده و خونی از چشمانش جاری شده است. او از دنیا و دین میگذرد و جانش را در عشق معشوق قرار داده است. همچنین بیان میکند که در کنار معشوق، با بادهنوشی و سرسبزی زندگی کرده و با ناامیدی، دلش را به دست باد سپرده است. در نهایت، او مثل خواجوی عشق، از معشوق چیزی نمیگیرد و تنها با بوسه به خاک کوی او، عشق خود را ابراز میکند.