شمارهٔ ۱۷۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
دوش می آمد نگار بر برم
گفتم ای آرام جان و دلبرم
دامن افشان زین صفت مگذر ز ما
گفت بگذار ای جوان تا بگذرم
گفتم امشب یک زمان تشریف ده
تا بکام دل ز وصلت برخورم
گفت بی پروانه نتوان یافتن
صحبتم را زانک شمع خاورم
گفتم از پروانه و خط درگذر
من نه میر ملک و شاه کشورم
یک زمان با من بدرویشی بساز
زانک من هم بنده ات هم چاکرم
چون غلام حلقه در گوش توام
چند داری همچو حلقه بر درم
گفت آری بس جوانی مهوشی
تا کنون جز راه مهرت نسپرم
راستی را سرو بالائی خوشی
تا بیایم با تو جان می پرورم
گفتم از مهر جمالت گشته ام
آنچنان کز ذرّه پیشت کمترم
گفت آری با چنان حسن و جمال
شاید ار گوئی که مهر انورم
گفتم امشب گر مسلمانی بیا
گفت اگر یک لحظه آیم کافرم
گفتم ار جان بایدت استاده ام
گفت کو سیم و زرت تا بنگرم
گفتمش گر سیم باید شب بیا
گفت خلقت بینم از لطف و کرم
گفتمش یک لحظه با پیران بساز
گفت زر برکش که من زال زرم
گفتمش گر سر بر آری بنده ام
گفت خواجو بگذر امشب از سرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با زنی معشوقه به گفتگو میپردازد. او از معشوقهاش میخواهد تا مدتی با او بماند و از زیباییاش صحبت کند. معشوقه به او میگوید که نمیتواند دل را از عشق آزاد کند و نمیتواند در کنار او بماند، زیرا هیچ چیز جز محبتش برایش مهم نیست. شاعر از او میخواهد که اگر برای او ارزش قائل است، حداقل یک شب با او باشد. در پاسخ، معشوقه توضیح میدهد که جذابیتش او را اسیر کرده و نمیتواند به درخواستش پاسخ دهد. نهایتاً، شاعر از او خواسته و نشان میدهد که عشق و محبتش عمیق است، اما معشوقه به دلایل مختلف از او دوری میجوید و از درخواستهایش میگذرد.