شمارهٔ ۱۷۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
آفتابست یا ستاره ی بام
که پدید آمد از کناره ی بام
ماه در عقرب و قصب بر ماه
شام بر نیمروز و چین در شام
نام خالش مبر که وحشی را
طمع دانه افکند در دام
خیز تا می خوریم و بنشانیم
آتش دل بآب آتش فام
باده پیش آر تا فرو شوئیم
جامه ی جان بآب دیده ی جام
می جوشیده خور که حیف بود
پخته در جوش و ما بدینسان خام
عاقلان سرّ عشق نشناسند
کاین صفت نبود از خواص و عوام
عشق عامست و عقل خاص ولیک
چکند خاص با تقلّب عام
شمع مجلس نشست خیز ندیم
مه فرو رفت می بیار غلام
دشمنانرا بکام دوست مخواه
دوستانرا مدار دشمن کام
چون بر آری ببام پندارند
که سهیلست یا سپیده ی بام
با رخت هر که ماه می طلبد
نیست در عاشقی هنوز تمام
سرو با اعتدال قامت تو
نا تراشیده ئیست بی اندام
نام خواجو مبر که ننگ بود
اگر از عاشقان بر آید نام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و زیباییهای آن میپردازد. شاعر به تصویری از آفتاب و ماه اشاره میکند و به حالتهای عاشقانه اشاره دارد. او از شادی و لذت در کنار دوستان و نوشیدن میگوید و بر اهمیت عشق به عنوان یک حس عمومی تأکید میکند، در حالی که عقل را خاص میداند. شاعر بیان میکند که عشق واقعی درک عمیقتری میطلبد و نباید به ظواهر دلخوش کرد. همچنین، مشاورههایی درباره روابط و دوستیها ارائه میدهد و به زیباییهای محبوب اشاره میکند. در نهایت به این نکته میرسد که نامهای عاشقان باید از روی عشق و نه ننگ یاد شود.