نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۹ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

من بار هجر می کشم و ناقه محملم

برگیر ساربان نفسی باری از دلم

طوفان آب دیده گر از این صفت رود

زین پس مگر سفینه رساند به منزلم

با درد خود مرا بگذارید و بگذرید

کاین دم نماند طاقت قطع منازلم

گفتم قدم برون نهم از آستان دوست

از آب دیده پای فرو رفت در گلم

هر جا که می نشینم و هر جا که می روم

نقشش نمی رود نفسی از مقابلم

گر دیگری به ضربت خنجر شود قتیل

من کشته ی دو ساعد سیمین قاتلم

آن دم که خاک گردم و خاکم شود غبار

از بجر عشق باد نیارد به ساحلم

هر چند عمر در سر تحصیل کرده ام

بیحاصلیست در غم عشق تو حاصلم

خواجو برو که قافله کوس رحیل زد

ای دوستان چه چاره چو من در سلاسلم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و هجران عاشقانه است. شاعر از رنجی که به خاطر دوری از محبوب خود می‌کشد، سخن می‌گوید و احساسات عمیق خود را بیان می‌کند. او از سفر و بی‌تابی‌اش در این مسیر سخن می‌گوید و به سادگی نمی‌تواند از عشق خود جدا شود. شاعر گلایه می‌کند که با وجود تلاش‌ها و عمرش، باز به نتیجه‌ای نرسیده است و عشقش همچنان او را در غم تنهایی نگه داشته است. نهایتاً، شاعر به دوستانش می‌گوید که در این درد مشترک، چاره‌ای مانند او ندارند و باید با همدردی به این سوز و گداز ادامه دهند.