شمارهٔ ۲۰۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گهیکه جان رود از چشم ناتوان بیرون
گمان مبر که رود مهر او ز جان بیرون
ندانم آن بت کافر نژاد یغمائی
کی آمدست زاردوی ایلخان بیرون
در آن میان دل شوریده حال من گمشد
که آردم دل شوریده زان میان بیرون
نشان دل بمیان شما از آن آرم
که از میان شما نیست این نشان بیرون
سپرچه سود که در رو کشم ز تقوی و زهد
کنون که تیر قضا آمد از کمان بیرون
ز بسکه آتش دل خویش از جگر پالود
زبان شمع فتادست از دهان بیرون
حدیث زلف تو تا خامه بر زبان آورد
فکنده است چو مار از دهن زبان بیرون
چگونه قصّه شوق تو در میان آرم
که هست آیت مشتاقی از بیان بیرون
چو در وفای تو خواجو برون رود ز جهان
برد هوای رخت با خود از جهان بیرون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر دربارهٔ عشق و جدایی است. شاعر با ناراحتی از دوری محبوب خود و تأثیر آن بر دل و جانش صحبت میکند. او میگوید که گرچه گاهی احساس میکند محبت از جانش رفته، اما واقعیت این است که این احساس همچنان وجود دارد. شاعر از خالی بودن دل و دلتنگیاش میگوید و نشان میدهد که چگونه عشق و شوق در کلماتش جاری است. در نهایت، اشاره میکند که حتی در وفای محبوب، عشق و یاد او او را از دنیا میبرد و هوای او را با خود میبرد.