شمارهٔ ۲۰۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بعقل کی متصوّر شود فنون جنون
که عقل عین جنونست و الجنون فنون
ز عقل بگذر و مجنون زلف لیلی شو
که کلّ عقل عقیله ست و عقل کلّ جنون
بنور مهر بیارا درون منظر دل
که کس برون نبرد ره مگر بنور درون
جنون نتیجه ی عشقست و عقل عین خیال
ولی خیال نماید بعین عقل جنون
بعقل کاشف اسرار عشق نتوان شد
که عقل را بجز از عشق نیست راهنمون
در آن مقام که احرام عشق می بندند
بآب دیده طهارت کنند و غسل بخون
شدست این دل مهموز ناقصم با مهر
مثال زلف لفیف پری رخان مقرون
چون من بمیرم اگر ابر را حیا باشد
بجای آب کند خاک من بخون معجون
حیات چیست بقائی فنا درو مضمر
ممات چیست فنائی بقا درو مضمون
اگر جمال تو بینم کدام هوش و قرار
ور از تو هجر گزینم کدام صبر و سکون
چه نیکبخت کسی کو غلام روی تو شد
مبارک آنک دهد دل به طلعت میمون
اگر بروی تو هر روز مهرم افزونست
نشاط دل نبود جز به مهر روزافزون
محققت نشود سرّ کاف و نون خواجو
مگر ز زلف چو کاف و خط سیاه چو نون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و جنون میپردازد و به نوعی رابطه این دو را بررسی میکند. شاعر بیان میکند که عقل و جنون در عشق به هم پیوند خوردهاند و عقل در واقع یک نوع جنون است. او از مخاطب میخواهد که از قید عقل رها شود و به عشق و جنون بپردازد، زیرا عشق و جنون حقیقی را نمیتوان با عقل درک کرد. شاعر همچنین به این نکته اشاره دارد که عشق نیاز به پاکی و طهارت دارد و در این راه، اشک و خون نیز نماد عواطف عمیق عاشقانهاست. او از حالتی سخن میگوید که عشق زندگی و حیات را معنایی خاص میبخشد و زندگی و مرگ را در بطن خود شامل میشود. در نهایت، شاعر بر اهمیت زیبایی معشوق و تأثیر آن بر دل عاشق تأکید میکند و میگوید که اگر کسی زیر سایه عشق تو قرار گیرد، خوشبختترین فرد است و عشق او هر روز باید بیشتر شود.