شمارهٔ ۲۱۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای زلف تو زنجیر دل حلقه ربایان
در بند کمند تو دل حلقه گشایان
وی برده بدندان سرانگشت تحیر
ز آئینه رخسار تو آئینه زدایان
همچون مه نو گشته ام از مهر تو در شهر
انگشت نما گشته ی انگشت نمایان
عمرم بنهایت رسد و دور بآخر
لیکن نرسد قصّه عشق تو بپایان
این نکهت مشکین نفس باد بهشتست
یا بوی تو یا لخلخه ی غالیه سایان
با سرو قدان مجلس خلوت نتوان ساخت
تا کم نشود مشغله ی بی سر و پایان
محمول سبکروح که در خواب گرانست
او را چه غم از ولوله ی هرزه داریان
باید که بر آید چو برآید نفس صبح
از پرده سرا زمزمه ی پرده سرایان
منزلگه خواجو و سرکوی تو هیهات
در بزم سلاطین که دهد راه گدایان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت زلف محبوبش اشاره میکند که قلب عاشقان را به بند کشیده و دلشکستهها را به تحیر و حیرت وا میدارد. او خود را مانند مه نو میداند که اثر عشق محبوبش را با خود دارد و در این مسیر عشقش پایانی ندارد. در این شعر بوی خوش محبوب نیز به بهشت تشبیه میشود و در مجلسهای خصوصی نمیتوان به سر و سامان لاابالیان پرداخت. شاعر همچنین اشاره میکند که بیپرواییها و مشغولیتهای بیپایان را نادیده گرفته و به یادآوری عشقش ادامه میدهد. در نهایت، شاعر به دشواری دسترسی به معشوق در میان سلاطین و پیرامون آنها اشاره میکند و حسرت گدایان عاشق را بیان میکند.