نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نظری کن اگرت خاطر دوریشانست

که جمال تو ز حسن نظر ایشانست

روی ازین بنده ی بیچاره ی درویش متاب

زانک سلطان جهان بنده ی درویشانست

پند خویشان نکنم گوش که بی خویشتنم

آشنایان غمت را چه غم از خویشانست

بده آن باده ی نوشین که ندارم سر خویش

کانک از خویش کند بیخبرم خویش آنست

حاصل از عمر بجز وصل نکورویان نیست

لیکن اندیشه ز تشویش بد اندیشانست

نکنم ترکش اگر زانک به تیرم بزند

خنک آن صید که قربان جفا کیشانست

مرهمی بر دل خواجو که نهد زانک طبیب

فارغ از درد دل خسته ی دل ریشانست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این بیت‌ها شاعر از دوری معشوق شکایت می‌کند و می‌گوید که زیبایی او به خاطر نگاه کردن به دیگران است. او از معشوق می‌خواهد که رویش را از بنده‌ای همچون او دور نکند، زیرا سلطان جهان نیز بنده درویشان است. شاعر به کنایه می‌گوید که نمی‌تواند به نصیحت خویشاوندان گوش دهد، چون خود را بی‌خود می‌داند و غم دوستانش نیز برای او اهمیتی ندارد. او از معشوق درخواست می‌کند که باده‌ای به او دهد تا از خود بی‌خبر شود. او می‌گوید که تنها از وصال معشوق بهره‌ای از زندگی دارد و اندیشه‌های بدش مانند تشویش‌های ناامیدکننده او را آزار می‌دهد. در نهایت، شاعر از درد دل‌های دیگران نیز سخن می‌گوید و از طبیب می‌خواهد تا مرهمی بر دلش نهد.