شمارهٔ ۲۵۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
کس به نیکی نبرد نام من از بدنامی
زانک در شهر شدم شهره بدرد آشامی
آنچنان خوار و حقیرم که مرا دشمن و دوست
چون سگ از پیش برانند بدشمن کامی
ما چنین سوخته ی باده و افسرده دلان
احتراز از می جوشیده کنند از خامی
تا دلم در گره زلف دلارام افتاد
بر سر آتش و آبست ز بی آرامی
عقل را بار نباشد بسرا پرده ی عشق
زانک ره در حرم خاص نیابد عامی
شیرگیران باردات همه در دام آیند
تا کند آهوی شیر افکن او بادامی
راستان سرو شمارندت اگر در باغی
صادقان صبح شمارندت اگر بر بامی
راستی راچو تو برطرف چمن بگذشتی
سرو بر جای فرو ماند ز بی اندامی
چند گوئی سخن از خال سیاهش خواجو
طمع از دانه ببر زانک کنون در دامی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی شاعر در مورد عشق و تنهایی میپردازد. شاعر از بدنامی و رسوایی خود در جامعه صحبت میکند و احساس میکند که بهدلیل عشقش خوار و ذلیل شده است. او به تضاد میان عقل و عشق اشاره میکند و بیان میکند که عقل در دنیای عشق جایی ندارد. همچنین، شاعر به زیبایی و بینظیری معشوقش (دلآرام) اشاره میکند و احساس افسردگی و اضطراب خود را در کنار عشق بیان میکند. در نهایت، او به سختی و ناراحتیاش در تلاش برای فراموشی اشاره میکند و با نمادهایی از درد و ناامیدی در زندگی عاشقانهاش، احساس تنهایی و ناامیدی را به تصویر میکشد.