شمارهٔ ۲۵۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای که عنبر ز سر زلف تو دارد بویی
جعدت از مشک سیه فرق ندارد مویی
آهوانند در آن غمزهٔ شیرافکن تو
گرچه در چشم تو ممکن نبود آهویی
دل به زلفت من دیوانه چرا میدادم؟!
هیچ عاقل ندهد دل به چنان هندویی
مدتی گوشه گرفتم ز خدنگاندازان
عاقبت گشت دلم صید کمان ابرویی
عین سحر است که پیوسته پریرویان را
طاق محراب بود خوابگه جادویی
دل شوریده که گم کردم و دادم بر باد
میبرم در خم آن طرّهٔ مشکینبویی
بهر دفع سخن دشمن و از بیم رقیب
دیده سوی دگری دارم و خاطر سویی
بلبل سوختهدل باز نماندی به گلی
اگر آگه شدی از حسن رخ گلرویی
دل خواجو همه در زلف بتان آویزد
زآن که دیوانه شد از سلسلهٔ گیسویی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف زیباییهای معشوق خود میپردازد و از تحسین ویژگیهای ظاهری او، مانند موهای خوشبو و ابروهای دلفریب، میگوید. او به خود میگوید که هیچ عاقلی نباید دل به چنین زیباییهای غیرقابل دسترسی بسپارد. شاعر احساس میکند که دلش به دام زیباییهای معشوق افتاده و نمیتواند از آن جدا شود. در انتها، او از عشق خود به زیباییها سخن میگوید و مینویسد که دلش به زلفهای معشوق آویخته شده و به همین دلیل دیوانهوار عاشق او شده است.