شمارهٔ ۲۶۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گفتمش از چه دلم بردی و خونم خوردی
گفت از آنروی که دل دادی و جان نسپردی
گفتمش جان ز غمت دادم و سر بنهادم
گفت خوش باش که اکنون ز کفم جان بردی
گفتمش در شکرت چند بحسرت نگرم
گفت در خویش نگه کن که بچشمش خردی
گفتمش چند کنم ناله و افغان از تو
گفت خاموش که ما را بفغان آوردی
گفتمش همنفسم ناله و آه سحرست
گفت فریاد ز دست تو که بس دم سردی
گفتمش رنگ رخم گشت ز مهر تو چو کاه
گفت بر من بجوی گر تو بحسرت مُردی
گفتمش در تو نظر کردم و دل بسپردم
گفت آخر نه مرا دیدی و جان پروردی
گفتمش بلبل بستان جمال تو منم
گفت پیداست که برگرد قفس می گردی
گفتمش کز می لعل تو چنین بی خبرم
گفت خواجو خبرت هست که مستم کردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با معشوقش گفتوگویی داشته و از او میخواهد که دلیل رنجش را توضیح دهد. معشوق جواب میدهد که چون دل دادهای و جان نپرداختهای، او دلش را برده و شاد است. شاعر از عشق و فراق رنج میبرد و معشوق به او میگوید که این نالهها بیفایدهاند. معشوق از او میخواهد که در خود بنگرد و بفهمد چه کرده است. در نهایت، شاعر خود را مانند بلبل میداند که به خاطر عشق، در قفسی گرفتار شده و معشوق نیز به او میگوید که بیخبر از حال او، مست عشقش شده است.