شمارهٔ ۲۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نفسی همدم ما باش که عالم نفسیست
کان کسی نیست که هر لحظه دلش پیش کسیت
تو کجا صید من سوخته خرمن باشی
که شنیدست عقابی که شکار مگسیست
نه من دلشده دارم هوس رویت و بس
هر کرا هست سری در سر او هم هوسیست
از دل ما نشود یاد تو خالی نفسی
حاصل از عمر گرانمایه ی ما خود نفسیست
تو نه آنی که شوی یکنفس از چشمم دور
کانک او هر نفسی بر سر آبیست خسیست
دمبدم محترز از سیل سرشکم می باش
زانک هر قطره ئی از چشمه ی چشمم ارسیست
چون گرفتار توام دام دگر حاجت نیست
چه روی در پی مرغی که اسیر قفسیست
بت محمول مرا خواب ندانم چون برد
زانک در هر طرفش ناله و بانگ جرسیست
کمترین بنده درگاه تو گفتم خواجوست
گفت گو بگذر از این در که مرا بنده یکیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حس عمیق عشق و وابستگی عاطفی پرداخته است. شاعر به دنبال یاری است که در دلش نفسی باشد و او را تسلی دهد، چرا که هیچکس دنبال کسی نیست و هر نفسی به یاد کسی است. او بیان میکند که عشقش به معشوقش منحصر به فرد و بسیار عمیق است و یاد او از دلش خارج نمیشود. شاعر همچنین به شدت احساساتش را نسبت به معشوق و دشواریهای جدایی را جان میدهد و میگوید که هر لحظه بیم آن دارد که اشکش بریزد. در نهایت، از مقام خود در درگاه معشوق سخن میگوید و به اهمیت و ارزش عشقش اشاره میکند.