نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

کاروان خیمه بصحرا زد و محمل بگذشت

سیلم از دیده روان گشت و ز منزل بگذشت

ناقه بگذشت و مرا بیدل بگذاشت

ای رفیقان بشتابید که محمل بگذشت

ساربان گو نفسی با من دلخسته بساز

کاین زمان کار من از قطع منازل بگذشت

نتواند که بدوزد نظر از منظر دوست

هر کرا در نظر آن شکل و شمایل بگذشت

سیل خونابه روان شد چو روان شد محمل

عجب از قافله زانگونه که بر گل بگذشت

نه من دلشده در قید تو افتادم و بس

کاین قضا بر سر دیوانه و عاقل بگذشت

قیمت روز وصال تو ندانست دلم

تا ازین گونه شبی بر من بیدل بگذشت

هرکه شد منکر سودای من و حسن رخت

عالم آمد بسر کویت و جاهل بگذشت

جان فدای تو اگر قتل منت در خور دست

خنک آن کشته که در خاطر قاتل بگذشت

دوش بگذشتی و خواجو بتحسّر می گفت

آه ازین عمر گرامی که بباطل بگذشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساساتی عمیق و دردناک از جدایی و فراق است. شاعر به کاروانی اشاره می‌کند که از کنار او می‌گذرد و او را در حسرت و درد نگه می‌دارد. با بیدل شدن و رنج از دوری معشوق، شاعر از دوستانش می‌خواهد که به کمک او بشتابند. او در این شعر به نبودن عشق و ارزش واقعی وصال اشاره می‌کند و حتی کسانی را که به عشق او منکر هستند، به انتقاد می‌گیرد. در نهایت، شاعر به عمر گرانبها و نازک‌دلی خود اشاره می‌کند که در دوری و حسرت معشوق از دست رفته است.