شمارهٔ ۳۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بسته ی بند تو از هر دو جهان آزادست
وانک دل بر تو نبستست دلش نگشادست
عارضست در شکن طرّه بدان می ماند
کافتابیست که در عقده ی رأس افتادست
زلف هندو صفتت لیلی و عقلم مجنون
لب جانبخش تو شیرین و دلم فرهادست
سرو را گرچه ببالای تو مانندی نیست
بنده با قدّ تو از سرو سهی آزادست
هیچکس نیست که با هیچکسش میلی نیست
بدنهادست که سر بر قدمی ننهادست
هرگز از چرخ بداختر نشدم روزی شاد
مادر دهر مرا خود بچه طالع زادست
دل من بیتو جهانیست پر از فتنه و شور
بده آن باده ی نوشین که جهان بربادست
در غمت همنفسی نیست بجز فریادم
چه توان کرد که فریاد رسم فریادست
بیش ازین ناوک بیداد مزن بر خواجو
گرچه بیداد تو از روی حقیقت دادست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و وابستگی عمیق خود به معشوقش میپردازد. او میگوید که با وجود آزادی از دلبستگیهای دنیوی، دلش به آن فرهنگ بسته است. زیبایی معشوقش را با چیزهای زیبای طبیعی مقایسه میکند و بیان میکند که عشق او شبیه مجنون است. همچنین دلش پر از شور و هیجان است و از باده نوشین و شادابی زندگی خواهان است. شاعر به غم و تنهاییاش در عشق اشاره میکند و به لحظات سدی در برابر فریادش اشاره مینماید. در انتها، از معشوقش میخواهد تا بیشتر از حد به او آسیب نزند، زیرا برای او بیداد کردن نوعی واقعیت است.