شمارهٔ ۳۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن جوهر جانست که در گوهر کانست
یا می که درو خاصیت جوهر جانست
یاقوت روان در لب یاقوتی جامست
یا چشم قدح چشمه ی یاقوت روانست
زین پس من و میخانه که در مذهب عشّاق
خاک در خمخانه به از خانه ی خانست
در جام عقیقین فکن ای لعبت ساقی
لعلی که ازو خون جگر در دل کانست
یک شربت از آن لعل مفرّح بمن آور
کز فرط حرارت دل من در خفقانست
ما غافل و آن عمر گرامی شده از دست
افسوس ز عمری که بغفلت گذرانست
هر کش غم آن نادره دور زمان کشت
او را چه غم از حادثه ی دور زمانست
در روی تو بیرون زنکوئی صفتی نیست
کانست که دلها همه سرگشته ی آنست
خواجو سخن یار چه گوئی بر اغیار
خاموش که شمع آفت جانش ز زبانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفهوم عشق و زندگی میپردازد. شاعر به زیبایی و خاصیت عشق اشاره میکند که مانند جوهر و گوهر ارزشمند است. او میگوید که حالا که در دنیای عشق زندگی میکند، حتی خاک میخانه نیز از خانهٔ خان بهتر است. شاعر از ساقی میخواهد که جامی پر از شراب لعل را به او بدهد تا از حرارت دلش بکاهد. او به گذر زمان و از دست رفتن عمر با افسر میافتد و به یاد میآورد که هر کسی غم خاص خود را دارد. در نهایت، شاعر به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر دلها اشاره میکند و میگوید که سخن گفتن دربارهٔ یار در برابر دیگران بیفایده است، چون عشق مثل شعلهای است که میتواند آتش بزند.