شمارهٔ ۳۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
اینهمه مستی ما مستی مستی دگرست
وین همه هستی ما هستی هستی دگرست
خیز و بیرون ز دو عالم وطنی حاصل کن
که برون از دو جهان جای نشستی دگرست
گفتم از دست تو سرگشته عالم گشتم
گفت این سر سبک امروز ز دستی دگرست
تا صبا قلب سر زلف تو در چین بشکست
هر زمان بر من دلخسته شکستی دگرست
کس چو من مست نیفتاد ز خمخانه ی عشق
گرچه در هر طرف از چشم تو مستی دگرست
تا بر آمد ز بنا گوش تو خورشید جمال
هر سر زلف تو خورشید پرستی دگرست
چون سپر نفکند از غمزه ی خوبان خواجو
زانک آن ناوک دلدوز ز شستی دگرست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالتی از مستی و عشق میپردازد که فراتر از وجود و هستی عادی است. شاعر از دگرگونیهایی که عشق در زندگیاش ایجاد کرده، سخن میگوید و به دنبال مکانی فراتر از دنیاهای مادی است. او بیان میکند که عشق او را از سایر عاشقان متمایز کرده و این سرگشتگی و مستی را به خاطر جذبه معشوقش تجربه کرده است. همچنین، او به زیباییهای معشوق آگاه است و میگوید که این جذابیتها دلیلی برای پرستش او هستند. در نهایت، شاعر به تاثیرات عشق بر روح و جانش اشاره میکند و میگوید که این احساسات حتی در دستکشیدن از غم و اندوه نیز نشاندهنده شدت عشقش هستند.