شمارهٔ ۳۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
ای لبت میگون و جانم می پرست
ما خراب افتاده و چشم تو مست
همچو نقشت خامه ی نقاس صنع
صورتی صورت نمی بندد که بست
دین و دنیا گر نباشد گو مباش
چون تو هستی هرچه مقصودست هست
در سر شاخ تو ای سرو بلند
کی رسد دستم بدین بالای پست
تا نگوئی کاین زمان گشتم خراب
می نبود آنگه که بودم می پرست
مست عشق آندم که برخیزد سماع
یکنفس خاموش نتواند نشست
آنکه از دستش ز پا افتاده ام
کی بدست آید چو من رفتم ز دست
دل درو بستیم و از ما درگسست
عهد نشکستیم و از ما بر شکست
باز ناید تا ابد خواجو بهوش
هر که سرمست آمد از عهد الست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و عشقورزی میپردازد و از حالتی سرشار از مستی و سرخوشی حکایت میکند. شاعر با اشاره به زیبایی معشوق و جذابیتهای او، به احساس وابستگی و عشق عمیق خود اشاره میکند. او میگوید که عشق و زیبایی معشوق همه چیز است و حتی اگر دین و دنیا وجود نداشته باشد، وجود معشوق کافی است. شاعر همچنین از دشواری دسترسی به معشوق سخن میگوید و از اینکه در اثر عشق و مستی قادر به کنترل خود نیست، ابراز نگرانی میکند. در نهایت، او تأکید میکند که هیچ چیز نمیتواند احساس عشق را از او بگیرد و این عشق او را به حالتی خوش و سرمست میرساند.