شمارهٔ ۳۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
بجز از کمر ندیدم سر موئی از میانت
بجز از سخن نشانی نشنیدم از دهانت
توچه معنئی که هرگز نرسیده ام بکنهت
تو چه آیتی که هرگز نشنیده ام بیانت
تو کدام شاهبازی که ندانمت نشیمن
چه کنم که مرغ فکرت نرسد به آشیانت
اگرم هزار جان هست فدای خاک پایت
که اگر دلت نجویم ندهد دلم بجانت
چه بود گرم بپرسش قدمی نهی ولیکن
تو که ناتوان نبودی چه خبر ز ناتوانت
چو کسی نمی تواند که ببوسد آستینت
برویم و رخت هستی ببریم از آستانت
چه گلی که بلبلی را نبود مجال با تو
که دمی بر آرد از دل ز نهیب باغبانت
چه شود که بینوائی که زند دم از هوایت
دل خسته زنده دارد بنسیم بوستانت
بچه رو کناره گیری ز میان ما که خواجو
چو کمر شدست راضی بکناری از میانت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عاشقانهای عمیق و دردناک اشاره دارد که شاعر از معشوق خود میگوید. شاعر در این شعر از زیبایی و جذابیت معشوق صحبت میکند و به شدت احساساتش را نسبت به او ابراز میکند. او میگوید که از زیباییهای او چیزی جز کمر او را ندیده و از کلمات او نشانهای نیافته است. همچنین به معشوقش میگوید که او چه معنا و چه مظهری دارد که به آن نرسیده است. شاعر از ناتوانی خود در بیان احساساتش و بوسیدن آستین محبوبش شکایت میکند و در نهایت میگوید که اگر معشوق از میان آنها کنار برود، مثل بلبلی است که از باغی محروم میشود. این شعر در تلاش است تا ناامیدی و درد عشق را به تصویر بکشد.