شمارهٔ ۴۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
کارم از دست دل فرو بستهست
عقلم از جام عشق سر مستست
زلف او در تکسّرست ولیک
دل شوریده حال من خستهست
با دلم کس نمی کند پیوند
بجز از حاجبش که پیوستهست
هر کجا در زمانه دلبندیست
دل در آن زلف دلگسل بستهست
یا رب این حوری از کدام بهشت
همچو مرغ از چمن برون جَستهست
با منش هرکه دید میگوید
فتنه بنگر که با که بنشستهست
عجب از سنبل تو میدارم
که چه شوریدهٔ زبردستست
دل ریشم چو در غمت خون شد
مردم دیده دست ازو شستهست
گرچه بگسستهای دل از خواجو
به درستی که عهد نشکستهست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حال و هوای عاشقانه و درد دل شاعر است. او از عشق خود و عواقب آن صحبت میکند و میگوید که دلش تحت تأثیر زلف معشوقهاش قرار گرفته و از شدت عشق سرمست است. دل شاعر به هیچکس جز معشوق پیوند نمیخورد و هر جا که دلبستی وجود داشته باشد، دلش را به آنجا میبندد. او از زیبایی معشوقهاش به عنوان حوریی که از بهشت بیرون آمده یاد میکند و به شدت تحت تأثیر او قرار دارد. شاعر در نهایت به دل شکستهاش اشاره میکند که گرچه با خواجو جدا شده، اما عهد و محبتش را فراموش نکرده است.