نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست

زخم از کسی خوریم که رنجش شفای ماست

جائی سرای تست که جای سرای نیست

وانگه در سرای تو خلوتسرای ماست

گر ما خطا کنیم عطای تو بی‌حدّ است

نومیدی از عطای تو حدّ خطای ماست

روزی گدای کوی خودم خوان که بنده را

این سلطنت بس‌ است که گوئی گدای ماست

حاجت به خونبها نبوَد چون تو می‌کشی

مقتول خنجر تو شدن خونبهای ماست

ما را به دست خویش بکش کان نوازشست

دشنام اگر ز لفظ تو باشد دعای ماست

گر می کشی رهینم و گر می‌کشی رهی

هر ناسزا که آن ز تو آید سزای ماست

زهر ار چنانک دوست دهد نوش دارو است

درد ار چنانک یار فرستد دوای ماست

گفتم که ره برد به سرا‌پرده‌ی تو گفت

خواجو که مَحرم حَرم کبریای ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق عمیق و وابستگی شاعر به محبوبش است. شاعر می‌گوید که از کسی رنج می‌برد که دردش درمان اوست و از کسی زخم می‌خورد که رنجش شفای اوست. او به این نکته اشاره می‌کند که مکان محبوبش، جایی است که در آن آرامش و خلوت خاصی وجود دارد. همچنین، شاعر تاکید می‌کند که حتی اگر خطایی هم از او سر بزند، محبت محبوبش بی‌حد و حصر است و ناامیدی از این محبت، گناه اوست. در نهایت، شاعر به وابستگی و عشق بی‌پایان خود به محبوبش اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی درد و رنج از سوی محبوب جایز است، زیرا آنچه او می‌دهد، در واقع دوای اوست.