نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۷ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ای لبت باده فروش و دل من باده پرست

جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست

تنم از مهر رخت موئی و از موئی کم

صد گره در خم هر مویت و هر موئی شست

هر که چون ماه نو انگشت‌نما شد در شهر

همچو ابروی تو در باده پرستان پیوست

تا ابد مست بیفتد چو من از ساغر عشق

می پرستی که بود بی‌خبر از جام الست

تو مپندار که از خود خبرم هست، که نیست

یا دلم بسته‌ی بند کمرت نیست، که هست

آن‌چنان در دل تنگم زده‌ای خیمه‌ی انس

که کسی را نبود جز تو درو جای نشست

همه را کار شرابست و مرا کار خراب

همه را باده به دستست و مرا باد به دست

چون بدیدم که سر زلف کژت بشکستند

راستی را دل من نیز بغایت بشکست

کار یاقوت تو تا باده فروشی باشد

نتوان گفت به خواجو که مشو باده پرست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف عشق و وابستگی عمیق خود به محبوبش می‌پردازد. او باده را نمادی از عشق می‌بیند و خود را در حال مستی و دیوانگی نشان می‌دهد. شاعر به زیبایی و جذابیت محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که دلش به شدت به او وابسته است و کسی جز او در قلبش جا ندارد. همچنین به تضاد میان کار سایرین (شراب نوشی) و خود (خراب شدن در عشق) اشاره می‌کند. در نهایت، چنانکه محبوبش دچار آسیب شده، دل شاعر نیز شکسته است و موضع او در این عشق را تا حد جنون توصیف می‌کند.