شمارهٔ ۴۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
رمضان آمد و شد کار صراحی از دست
بدرستی که دل نازک ساغر بشکست
من که جز باده نمی بود بدستم نفسی
دست گیرید که هست این نفسم باد بدست
آنک بی مجلس مستان ننشستی یکدم
این زمان آمد و در مجلس تذکیر نشست
ماه نو چون ز لب بام بدیدم گفتم
ایدل از چنبر این ماه کجا خواهی جست
در قدح دل نتوان بست مگر صبحدمی
که تو گوئی رمضان بار سفر خواهد بست
خون ساغر بچنین روز نمی شاید ریخت
رگ بربط بچنین وقت نمی باید خست
ماه روزه ست و مرا شربت هجران روزی
روز توبه ست و ترا نرگس جادو سرمست
هیچکس نیست که با شحنه بگوید که چرا
کند ابروی تو سرداری مستان پیوست
وقت افطار بجز خون جگر خواجو را
تو مپندار که در مشربه جلّابی هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به آمدن ماه رمضان اشاره میکند و از لحظههای تلخی که به خاطر روزهداری و دوری از شراب و مجلس مستان تجربه میکند، سخن میگوید. او میگوید که در این ایام دلش تنگ است و نمیتواند از بادهنوشی لذت ببرد. شاعر به زیبایی ماه و نیز نازایی دل و حسی عمیق را یادآور میشود و بر این نکته تأکید میکند که در این زمان تنها غم و استیصال را احساس میکند و یادآور میشود که حتی در وقت افطار، شادابی و طراوتی که در زندگی دارد، کمرنگ میشود. در نهایت، او به عدم وجود هیچکس برای درک این حس و همدلی اشاره میکند.