شمارهٔ ۵۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت
یا شنیدی ز کسی کان بت عیار برفت
غم کارم بخور امروز که شد کار از دست
دلم این لحظه نگهدار که دلدار برفت
که کند چاره ام این لحظه که بیچاره شدم
که دهد یاریم امروز که آن یار برفت
جهد کردم که ز دل بوکه برآید کاری
چکنم کاین دل محنت زده از کار برفت
این زمان بلبل دلسوخته گودم درکش
زانک آن طوطی خوش نغمه ز گلزار برفت
درد بیمار عجب گر بدوائی برسد
خاصه اکنون که طبیب از سر بیماری برفت
همچو آن فتنه که دیوانه ام از رفتارش
آدمی زاده ندیدم که پری وار برفت
بت ساغرکش من تا بشد از مجلس انس
آبروی قدح و رونق خمّار برفت
آن چه می بود که تا ساقی از آن می پیمود
کس ندیدیم که از میکده هشیار برفت
بوی انفاس تو خواجو همه عالم بگرفت
این چه عطرست که آب رخ عطّار برفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره دلتنگی و فقدان است. شاعر به یاری اشاره میکند که رفته و غم او را در بر گرفته است. او از نبود یار خود نالان است و حس میکند که زندگیاش بدون او بیمعنا شده است. شاعر به تلاشهایش برای فراموشی درد و غم اشاره میکند، اما نمیتواند احساساتش را کنترل کند. در نهایت، او به زیبایی و شگفتی یار خود اشاره میکند و میگوید که حتی عطر یار نیز در فضای او پیچیده است، اما حضور او دیگر نیست. به طور کلی، این شعر بیانگر عمق احساساتی چون تنهایی، حسرت و عشق از دست رفته است.