شمارهٔ ۶۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بر سر کوی خرابات محبت کوئیست
که مرا بر سر آن کوی نظر بر سوئیست
دهنش یکسر مویست و میانش یک موی
وز میان تن من تا بمیانش موئیست
ابروی او که ز چشمم نرود پیوسته
نه کمانیست که شایسته ی هر بازوئیست
مرهمی از من مجروح مدارید دریغ
که دلم خسته ی پیکان کمال ابروئیست
گر من از خوی بد خویش نگردم چه عجب
هر کسی را که در آفاق ببینی خوئیست
ز آتش دوزخم از بهر چه می ترسانید
دوزخ آنست که خالی ز بهشتی روئیست
نسخه ی غالیه یا رایحه ی گلزارست
نکهت سنبل تریا نفس گلبوئیست
هر که از زلف دراز تو نگوید سخنی
دست کوته کن ازو زانک پریشان گوئیست
اگر از کوی تو خواجو بملامت نرود
مکنش هیچ ملامت که ملامت جوئیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است. شاعر به کوی محبت اشاره میکند که مورد نظر اوست و زیبایی معشوق را توصیف میکند. او به ویژگیهای ظاهری معشوق، مانند ابرو و موی او، پرداخته و عشقش را به عنوان مرهمی برای زخمهای دلش میشمارد. شاعر همچنین به عیوب خود اشاره میکند و میگوید که هر انسانی خصوصیات خاص خود را دارد. او از آتش عشق و دوزخ خویش میگوید، و بیان میکند که خود را با زیبایی معشوق تسلی میدهد. در انتها، شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر کسی از زیبایی معشوق سخن نگوید، باید او را کنار گذاشت و ملامتش نکرد، زیرا جویای زیبایی است.