شمارهٔ ۶۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آن نگینی که منش می طلبم باجم نیست
وان مسیحی که منش دیده ام از مریم نیست
انک از خاک رهش آدم خاکی گردیست
ظاهر آنست که از نسل بنی آدم نیست
گرچه غم دارم و غمخوار ندارم لیکن
شاد از آنم که مرا از غم عشقش غم نیست
دوش رفتم بدر دیر و مرا مغبچگان
چون سگ از پیش براندند که این محرم نیست
چه غم از دشمن اگر دست دهد صحبت دوست
مهره گر زانک بدستست غم از ارقم نیست
در چنین وقت که دیوان همه دیوان دارند
کی دهد ملک جمت دست اگر خاتم نیست
دُر دیناری بکف ار زانک ز دریا ترسی
لیکن آن دُرکه توئی طالب آن در یم نیست
مده از دست و غنیمت شمر این یکدم را
که جهان یکدم و آندم بجز از این دم نیست
کژ مرو تا چو کمان پی نکنندت خواجو
روش تیر از آنست که دروی خم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره جستجوی حقیقت و عشق است. شاعر به دنبال نگینی بیهمتا و مسیحی نیکو میگردد که از نسل بینصیب از آدمیان نیست. او باوجود غمهایش از غم عشق شاد است و میداند که در موقعیتهای سخت، دوستی و محبت ارزشمندتر از دشمنی است. شاعر به سراغ دیر میرود و از طرد شدن توسط مغبچگان سخن میگوید، اما بر دوستی و دوستیها تأکید میکند. او میفهمد که دنیا گذراست و نباید لحظهای از زندگی را بیارزش بشمارد. در پایان، با تمثیل تیر و کمان پیامی از مردم و رفتارهای غیراخلاقی را یادآور میشود. کل شعر بر اهمیت عشق و حقیقت در زندگی تأکید دارد.