شمارهٔ ۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو در گره فکنی آن کمند پرچین را
چو تاب طرّه به هم برزنی همه چین را
به انتظار خیال تو هر شبی تا روز
گشوده ام در مقصوره ی جهان بین را
کجا تو صید من خسته دل شوی هیهات
مگس چگونه تواند گرفت شاهین را
چو روی دوست بود گو بهار و لاله مروی
چه حاجت است به گل بزم ویس و رامین را
غنیمتی شمرید ای برادران عزیز
به بوی یوسف گمگشته ابن یامین را
به شعله ی دم آتشفشان ، بر افروزم
چراغ مجلس ناهید و شمع پروین را
اگر ز غصّه بمیرند بلبلان چمن
چه غم شقایق سیراب و برگ نسرین را
به حال زار جگر خستگان بازاری
چه التفات بود حضرت سلاطین را
روا مدار که سلطان ندیده هیچ گناه
ز خیل خانه براند گدای مسکین را
مرا به تیغ چه حاجت که جان برافشانم
گهی که بنگرم آن ساعد نگارین را
چرا ملامت خواجو کنی که چون فرهاد
به پای دوست در افکند جان شیرین را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و غمگین پرداخته و به زیباییهای عشق و درد فراق میپردازد. شاعر با تمثیلهایی چون کمند و صید، به سختیهای بیتابی در انتظار محبوب اشاره میکند. او به زیبایی چهره دوست اشاره کرده و میگوید که بهار و لاله در حضور او اهمیتی ندارند. شاعر برادران خود را به قدرشناسی از یوسف گمگشته دعوت کرده و بر اهمیت عشق و زیبایی تأکید میکند. او از حال دل خستهگان و بیتفاوتی سلاطین نسبت به آنها سخن میگوید و در نهایت به ملامت دیگران نسبت به خود اشاره کرده و خود را به دست تقدیر میسپارد. این اشعار نمایانگر عمق احساسات و غمهای ناشی از عشق و فراق هستند.