شمارهٔ ۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بده آن راحِ روانپرورِ ریحانی را
که به کاشانه کشیم آن بتِ روحانی را
من به دیوانگی ار فاش شدم معذورم
کان پری صید کند دیو سلیمانی را
سر به پای فَرَسَش درفکنم همچون گوی
چون برین درکشد آن ابلق چوگانی را
برو ای خواجه اگر زانک به صد جان عزیز
میفروشند بخر یوسف کنعانی را
گر تو انکار کنی مستی ما را چه عجب
کافران کفر شمارند مسلمانی را
ابر چشمم چو شود سیلفشان از لاله
کوه در دوش کشد جامهٔ بارانی را
کام درویش جز این نیست که بر وِفقِ مُراد
باز بیند عَلَمِ دولتِ سلطانی را
چشم خواجو چو سر طبلهٔ دُر بگشاید
از حیا آب کند گوهر عمّانی را
دل این سوخته بربود و به دربان گوید
که بران از درم آن شاعر کرمانی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و عاطفهای عمیق اشاره دارد و شاعر در آن از احساسات خود نسبت به معشوق و جهان پیرامونش سخن میگوید. او خواستار آن است که عشق و زیباییهای روحانی را به خانه خود بیاورد و به معشوقش ابراز عشق کند. شاعر به دیوانگی خود اعتراف میکند و میگوید که زیبایی معشوقش او را مجذوب کرده است. او همچنین اشاره میکند که عشق واقعی برای او ارزشمندتر از هر چیز دیگری است و تشخیص عشق را از ناپاکیها و کفرها جدا میداند. در نهایت، او از درد و رنجی که عشق به او میدهد سخن میزند و نسبت به تجربههای خود و دیگران در این راستا تأمل میکند.