غزل شماره ۱۵ خالد نقشبندی
خالد نقشبندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هرگز ترحمی به من مبتلات نیست
معلوم شد مرا که تو خوف خدات نیست
ما در قمار عشق تو جان باختیم لیک
با آن دو رخ تو شاهی و پروای مات نیست
بهر بلای جان سخنی جستم از لبت
خرسند کن بلات مرا گر بلات نیست
گفتم مگر حیات بود لعل جانفزات
گفتا کلام بیهده کم گو حیات نیست
گر بینم از وفات به بالین پس از وفات
مقصودم از خدای به غیر از وفات نیست
خالد ز کلکت این غزل دلگشا که ریخت
جز در خور بلاغت پیر هرات نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر تجربیات عاطفی عمیق شاعر در قمار عشق و علاقهاش به معشوق است. او از احساساتش صحبت میکند و میگوید که در عشق جان باخته است، ولی معشوقش توجهی به او ندارد. شاعر از معشوق درخواست میکند که از بلای جانش صحبت کند و امیدوار است که این بلا مثبتی برای او باشد. او همچنین اشاره میکند که زندگی بدون احساسی عمیق، بیمفهوم است و در نهایت مرگ را به عنوان سرنوشت قطعی خود قبول دارد. در پایان، شاعر به بلاغت و زیبایی کلام خود افتخار میکند و از شعرش به عنوان دلگشایی یاد میکند.