غزل شماره ۴۴ خالد نقشبندی
خالد نقشبندی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز سودای خود ار خطی به کلک شوق بنشانم
دو صد مجنون کند مشق جنون اندر دبستانم
بگیرد شب پره خورشید را چون آشبان در بر
اگر یک شمه از دل تیرگی غم بر افشانم
گرفتارم به دام دیلمی خوی ستمکاری
رباید دین و دل از مردم و گوید مسلمانم
ندانم در چه کارم چیستم؟ کز حسن بیدادش
گهی چون گل به خنده، گاه چون بلبل در افغانم
اگر هر سو خیال فیلسوفی را کنم پیکی
نشانی از دل گمگشته خود از کجا دانم؟
به محراب هلال ابرویش رو کن دمی خالد
کند شاید ز تیر غمزه خونریز قربانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و شوق داغ خود سخن میگوید و بیان میکند که چگونه این احساسات او را گرفتار کرده است. او آرزو دارد که با قلم خود احساساتش را ترسیم کند و این عشق دیوانهوار او را به چالش میکشد. همچنین اشاره میکند که شب، خورشید را در آغوش میگیرد و او نیز درگیر غم و تیرگی دل است. شاعر در عذاب است و نمیداند در چه وضعیتی قرار دارد؛ گاهی شاداب و گاه غمگین است. در نهایت، او به معشوقش اشاره میکند و امید دارد که شاید نگاه او بتواند از غمهایش بکاهد.