غزل شماره ۵۱ خالد نقشبندی
خالد نقشبندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خسروی دارم که کرده درگه مهمیز او
لشگر جانها لگد کوب سم شبدیز او
چون نهد بر هم لب نازک، توان دیدن چو در
عقد دندانها عیان از لعل قند آمیز او
گر کشد بر برگ گل مانی ز مشک تر رقم
کی کشد تصویر روی و خط عنبر بیز او
در پس آئینه بتوان دید رویش را ز بس
رخنه ها افتد در او از غمزه خونریز او
آنچه خار قاقمش با برگ نسرین می کند
دل نخواهد دید هرگز از خدنگ تیز او
گر زدی خالد به شیرین عکس روی خسروم
تنگ شکر میشدی بی شک دل پرویز او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر توصیفی است از یک خسرو (شاهزاده) که زیباییاش مانند درگاهی است که بر آن مهمیزهای او میدرخشند. لشکری از جانها تحت تأثیر جاذبه و زیبایی او قرار گرفتهاند. زیباییاش آنقدر حائز اهمیت است که میتوان با نگاه به لبهای نازک او، طعم قند را احساس کرد. اگر او بر گل مانی خطی از مشک بکشد، تصویرش بر درختان مینشیند و بینظیر است. در آیینه، زیباییاش با غمزههای پر از شوق، نمایان میشود. او همچون خار قاقمش، هیچیک از تیرهای عشق را نمیبیند. اگر عکسی از او در خوشیها به نمایش درآید، دلها را تسخیر میکند و شکرین متفاوت به نظر میرسد. این شعر به خوبی احساسات و زیباییهای عمیق عشق و جذابیت را بیان میکند.