نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شماره ۵۳ خالد نقشبندی

خالد نقشبندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

ای گشته چو مجنونم در عشق تو افسانه

از بهر خدا رحمی با این دل دیوانه

پروانه صفت مائیم بر گرد رخت دایر

وز سوز و گداز ما هیچت غم و پروا نه

آخر نگهی میکن بر حال من بیدل

چون گشت ز سودایت جان از همه بیگانه

تا دانه خالت را در رشته جان دیدم

ما را نبود کاری با سبحه صد دانه

وز عشق تو زآنسانم، رسوای جهان جانم

خوانند به دستانم در مسجد و میخانه

تسبیح ز کف دادم، زنار نبندم نیز

جز رشته گیسویت گر رندم و مردانه

گر باده به کف آری خالد تو نه هشیاری

تا پیش نظر داری آن نرگس مستانه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این بیت‌ها، شاعر به شدت عاشق شده و به نوعی دیوانه عشق محبوبش است. او از خداوند درخواست رحم و محبت دارد و خود را به پروانه‌ای تشبیه می‌کند که دور شمع محبوبش می‌چرخد. شعله عشق او آنقدر قوی است که از هر چیز دیگری غافل شده و به حال خود می‌افتد. شاعر به خاطر عشقش از دنیای اطرافش بیگانه شده و در کنار محبوبش، همه چیز را فراموش کرده است. او می‌گوید که اگرچه در مساجد و میخانه‌ها با دستانش به عبادت می‌پردازد، اما تنها به عشق و زیبایی محبوبش فکر می‌کند و ابراز می‌کند که هیچ چیز دیگری برایش اهمیت ندارد. از او می‌خواهد که نگاهی به حالش بیندازد تا بداند چه وضعی دارد.