نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

گیسو برید و شد فزون مهرش منِ گمراه را

گم کرده ره داند بلی قدرِ شبِ کوتاه را

گو شام هجران همدمان باری به فریادم رسند

از آتش پنهان من خود دل بسوزد آه را

خاکِ رهت را اشک اگر با خون بیامیزد مرنج

گویم به چشم خویشتن تا پاک سازد راه را

باشد به خاطر همچنان مهر زمین بوس تواَش

صدبار اگر از آسمان اندازی ای جان ماه را

گر دولت تیرت به جان خواهد خیالی عیب نیست

چون این قدَرها می‌رسد یاران دولتخواه را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به موضوع عشق و جدایی می‌پردازد. او درباره‌ی حالتی از گمراهی و سردرگمی سخن می‌گوید که به سبب عشق به معشوق به وجود آمده است. شاعر به شب‌های دراز و دشواری‌های دوری از معشوق اشاره می‌کند و از دل سوخته خود می‌گوید. او تاکید می‌کند که اگرچه راه را با اشک و خون مخلوط کند، ولی همچنان در پی پاک‌سازی خود و راه عشق است. شاعر به عشق و اهمیت آن در زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که اگر در جستجوی محبوب به مشکلاتی بر بخورد، نباید ناراحت شود، چرا که گمگشته به عشق درستی می‌رسد.