شمارهٔ ۴ - استقبال از امیرخسرو دهلوی خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بیش از این مپسند در زاری منِ درویش را
پادشاهی رحمتی فرما گدای خویش را
چارهٔ درد دل ما را که داند جز غمت
غیر مرهم کس نمی داند دوای ریش را
چون سر زلف تو پیش چشم دزدی پیشه کرد
تا توانی بسته دار آن دزد بینا پیش را
ساقیا وقتی ز نزدیکان شوی کاندر رهش
یک طرف سازی به جامی عقل دوراندیش را
تا به دست آورده است از غمزه چشمت ناوکی
قصد قربانِ من است آن ترک کافر کیش را
سالها لاف گدایی زد خیالی و هنوز
همچنان سودای سلطانی ست نادرویش را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حال و روز یک درویش و گدایی میپردازد که در زاری و نومیدی به سر میبرد. شاعر از پادشاه میخواهد که به او رحم کند و به درد دل گدای خود گوش دهد. او میگوید که هیچ کس جز عشق و غمش نمیتواند به مشکلات او کمک کند و اشاره میکند که تنها مرهم برای دردش، عشق است. در عین حال، شاعر هم به زلف محبوبش مینگرد و میگوید که باید مواظب دزد دلها باشد. او از ساقی میخواهد که در میخانه تنها یک جام عقل به او بدهد و در نهایت به حسرت گدایی که سالها در خیال سلطنت زندگی کرده، اشاره میکند. این شعر نشاندهنده تضاد بین آمال و واقعیت زندگی گدایان است.