شمارهٔ ۱۳۹ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
تا دل به وصف آن دهن عرض تکلّم میکند
از غایت دیوانگی گهگه سخن گم میکند
گر در حقیقت بنگری دانی که عین مردمیست
آنچه ز شوی و جفا چشمت به مردم میکند
گل نیز همچون جام می در رقص میآید به سر
بلبل چو در بزم چمن با خود ترنّم میکند
گر ز آنکه گل ناموختهست آیین بیرحمی ز تو
بر گریهٔ ابر از چه رو هردم تبسّم میکند
از فکر شام زلف تو روز خیالی تیره شد
وقت است اگر بر حال او چشمت ترحّم میکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به وصف عشق و دیوانگی میپردازد. او بیان میکند که عشق چنان انسان را دیوانه میکند که گاهی سخن از دستش میرود. در حقیقت، او بیان میکند که رفتارهای ناپسند یا جفایی که از طرف معشوق میبیند، نشاندهنده انسانیت اوست. همچنین به زیبایی گل و بلبل اشاره میکند که در دل باغ و بزم عشق در حال رقص و آواز هستند. اگرچه گاهی از بیرحمی معشوق سخن میگوید، اما میپرسد چرا ابرها با وجود اندوه خود، لبخند میزنند. در پایان، به زیبایی موی معشوق اشاره میکند که افکارش را تیره کرده و از معشوق خواسته میشود که بر حال او ترحم کند.