شمارهٔ ۱۵۱ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا نشد زلفت پریشان وقت ما بر هم نزد
دل کجا گم شد اگر ابروی شوخت خم نزد
ما نه تنها در محبّت سنگسار محنتیم
هیچ کس را از محبّان یار سنگی کم نزد
تا همه عالم به زیر خاتم حسنت نشد
عشق مُهر مِهر بر نام دلِ آدم نزد
کی تواند دست در فتراک درویشی زدن
هرکه پشت پایِ رد بر ملکت عالم نزد
شام هجر از اشک خون راز خیالی سر به سر
روی روز افتاد امّا صبح دید و دم نزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و دلتنگی پرداخته است. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا، به وضعیت عاشقی خود و مشکلاتی که در این مسیر با آن دست و پنجه نرم میکند، اشاره میکند. او از پریشانی زلف محبوب و ابروهای او سخن میگوید و بیان میکند که در عشق همگان در رنج و محنت هستند. همچنین، نشان میدهد که عشق واقعی نمیتواند کم و کاستی داشته باشد. در انتها، به احساسات دلگیر در شب هجران و امید به دیدن صبح اشاره میکند که نشاندهنده انتظار و longing برای وصال است.