شمارهٔ ۱۵۳ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو را به جز سخن اندر دهن نمیگنجد
سخن همین شد و دیگر سخن نمیگنجد
کمال شوق دهان تو غنچه را در دل
به غایتیست که در خویشتن نمیگنجد
نمیکنم گله ز آن لب به کام و ناکامی
چرا که این سخنم در دهن نمیگنجد
به اهل میکده زاهد دم از عقیده مزن
که در مسالک ما مکر و فن نمیگنجد
خیالیا کمِ خود گیر تا نظر یابی
که در طریق ادب ما و من نمیگنجد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به محدودیتهای زبان و بیان اشاره میکند و میگوید که عشق و شوق واقعی او را نمیتوان به کلمات درآورد. او از احساسات عمیق خود میگوید که فراتر از آنچه در کلام میگنجد است. همچنین، به زاهدان هشدار میدهد که در مورد عقاید خود صحبت نکنند، زیرا در باورهای او جایی برای تزویر و مکر وجود ندارد. در نهایت، شاعر از دیگران میخواهد که کمتر در خیالهای خود غرق شوند تا بتوانند حقیقت را بهتر درک کنند، چرا که در مسیر ادب و شناخت، خودمحوری جایی ندارد.