شمارهٔ ۲۱۶ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی دارد
دیده باری ز گل روی تو رنگی دارد
گر در این ره به سعادت نرسد نیست عجب
هرکه از نامِ غلامیّ تو ننگی دارد
دل بپرداز ز تزویر که نوری ندهد
در نظر روی هر آیینه که زنگی دارد
کوس رحلت بزن ای جان که در این منزل خاک
هیچ کس را نشنیدم که درنگی دارد
آخر آمد ز غمت وقت خیالی دریاب
که به فکر دهنت فرصت تنگی دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به عشق و فراق میپردازد و بیان میکند که دلش به کیش محبوبش وابسته است و زیبایی او را در چشمانش میبیند. او اشاره میکند که اگر در این مسیر به خوشبختی نرسد، جای تعجب نیست و کسانی که به غلامی محبوبش افتخار نمیکنند، از او بردارند. شاعر به مخاطب هشدار میدهد که دل از فریب و تزویر دور نگهدارد، زیرا چنین چیزهایی نوری نمیدهد. در ادامه، او به مرگ و فنا اشاره میکند و میگوید که هیچکس در این دنیا خبر از ماندن ندارد. در نهایت، از محبوبش میخواهد که به فکر او باشد، زیرا زمان برای تفکر و خیالپردازی محدود است.