نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۷ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گرچه شب غم ساختم چون شمع من با سوز خود

ای دل تو باری یافتی از مهر رویش روز خود

اکنون که دل پابند توست از زلف زنجیرش منه

یعنی منه دام بلا بر مرغ دست آموز خود

کارم چو در چنگ غمت مشکل به قانون می شود

آن به که سازم همچو نی با نالهٔ دلسوز خود

از زخم پیکان غمت صد رخنه دارم در درون

گر باورت ناید بپرس از ناوک دلدوز خود

گر شام مردم روشنی دارد خیالی از چراغ

هر شب مرا در دل نهان شمع جهان افروز خود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از عشق سخن می‌گوید. او به دل خود می‌گوید که هرچند شب‌ها غمگین است و مانند شمعی می‌سوزد، اما عشق معشوق در زندگی‌اش روشنایی می‌بخشد. شاعر از زنجیر زلف معشوق که دل او را اسیر کرده است، صحبت می‌کند و می‌گوید نباید به دام بلا بیفتد. او به سختی‌هایی که عشق به او تحمیل کرده اشاره می‌کند و می‌خواهد که عشقش مانند نی با ناله‌هایش، زخم‌های درونی‌اش را تسکین دهد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که حتی اگر شب‌ها تاریک باشد، عشق او همچنان مانند شمعی در دلش روشنایی دارد.