شمارهٔ ۲۳۰ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گهی که آیت حسن تو را بیان کردند
مرا به مسألهٔ عشق امتحان کردند
ز فاش کردن سرّ تو سرفرازان را
همین بس است که سر در سر زبان کردند
مگیر خرده بر اطوار بی دلان کاین قوم
هر آنچه شحنهٔ عشق تو گفت آن کردند
تو در میانهٔ شهری مقیم و بی خبران
به جست و جوی تو صد شهر در میان کردند
نشان بخت و سعادت نگر که روز نخست
مرا به داغ غلامیِّ تو نشان کردند
گریز نیست خیالی ز رفتن ره عشق
تو را چو روز ازل این چنین روان کردند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و جستجوی معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که چگونه محبوبش را توصیف کردهاند و با این توصیفها دل عاشقان را آزردهاند. شاعر به این نکته اشاره میکند که در پی محبوب، بسیاری از شهرها و مکانها را جستجو کردهاند و به نوعی نشاندهندهی شوق و دلبستگی به معشوق است. او همچنین به سرنوشت خود در عشق اشاره میکند و اینکه از همان ابتدا به عشق محبوبش دچار بوده است و نمیتواند از این مسیر عشق فرار کند.