شمارهٔ ۲۳۲ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما را ز سر خیال تو بیرون نمیشود
عهدی که هست با تو دگرگون نمیشود
سر مینهم به پای خیالت ولی چه سود
بیروی بخت کار به سر چون نمیشود
عاقل نباشد آنکه به لیلیوَشی چو تو
سودای وصل دارد و مجنون نمیشود
وه کز تو سوختیم چو عود و هنوز کار
در چنگ روزگار به قانون نمیشود
دردیده و دلیّ و دمی نیست زاین حسد
کاندر میان دیده و دل خون نمیشود
شب نیست کز غم مه رویت هزار بار
آهِ من شکسته به گردون نمیشود
هر نکتهای که طبع خیالی خیال بست
بیاقتضای قدّ تو موزون نمیشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به ناامیدی و درد عشق اشاره میکند. او میگوید هرچند عشقش با محبوبش عمیق است و فکر رهایی از او غیرممکن است، اما شرایط تغییر نمیکند و خوشبختی به دست نمیآید. شاعر خود را به پای خاطرات محبوبش مینهد، اما تلاشش بیفایده است. او به عشقهای بینتیجه و حسرتبار اشاره میکند و تأکید میکند که هیچ چیزی نمیتواند دردش را کاهش دهد. در نهایت، شاعر به ناکامی و حسرت خود در پیوند با محبوبش اعتراف میکند.