شمارهٔ ۲۳۷ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که دوش زِیادت زیاده دردی بود
غمی نبود چو مقصود یاد کردی بود
دلِ چو آهنت از آه و ناله نرم نشد
چرا که اینهمه پیش تو گرم و سردی بود
مرا هوای تو روزی وزید اندر سر
که حسنت از چمن عارض تو وَردی بود
گهی که عشق به کویت صلا طلب خیزد
ز راه صدق به هر گرد روی مردی بود
هنوز از گل رویت نداشت وجهی حُسن
که وجه عاشق درویش روی زردی بود
همین بس است به حشر آب رو خیالی را
که گِرد کوی تو افتاده همچو گردی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف عشق و دردهای ناشی از آن میپردازد. او از غم و دردی که بر او وارد شده سخن میگوید و میگوید که یاد معشوق باعث تسلی خاطرش میشود. دل او به رغم زخمها و نالهها نرم نشده است، زیرا همیشه در نزد معشوق، تجربههای مختلفی را پشت سر گذاشته است. شاعر هوای معشوق را در دل دارد و زیباترین صفات او را به طبیعت نسبت میدهد. همچنین به عشق و تلاش برای رسیدن به معشوق اشاره میکند و میگوید که حتی صورت زیبای معشوق هم برای او کافی نیست. در پایان، او به خیالی از روز قیامت و گرد و غبار کوی معشوق اشاره میکند که گویی نشاندهنده اهمیتی است که عشقش برای او دارد.