نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۰ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هرشبی زلفش مرا در بند سودا می‌کشد

لیک آن بدعهد را خاطر دگر جا می‌کشد

ما ز گریه غرق آب دیده گشتیم و هنوز

همچو سرو آن شوخ هردم دامن از ما می‌کشد

دردمندان را ز رنج دل کشیدن چاره نیست

تا به انگیز بلا آن سرو بالا می‌کشد

من همان ساعت که فکر زلف او کردم به خویش

گفتم این اندیشه روزی سر به سودا می‌کشد

با خیال سروِ قدش چون خیالی هر نفس

بی‌دلان را گوشهٔ خاطر به صحرا می‌کشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر از زیبایی زلف معشوق سخن می‌گوید که او را در بند می‌کشد و به یادآوری این زیبایی، دلش به درد می‌آید. در حالی که او و سایر دردمندان در عشق رنج می‌برند، معشوقشان همچنان بی‌توجه و بازیگوش، از آن‌ها فاصله می‌گیرد. شاعر به سادگی می‌گوید که هر بار که به فکر زلف معشوقش می‌افتد، می‌داند که این اندیشه به او درد و اندوه بیشتری می‌آورد. به‌طور کلی، این شعر بیانگر احساسات عمیق و پرمشغله‌ی شاعر در عشق است و نشان‌دهنده‌ی کشش غیرقابل‌اجتناب دل به سوی معشوق می‌باشد.