نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۸ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

آنکه رحمی نیست بر حال منش

گر بمیرم خون من در گردنش

تا نیاید دامن زلفش به دست

باز نتوان داشت دست از دامنش

دل خراب چشم او گشت و هنوز

نیست مسکین ایمن از مکر و فنش

چاک زد پیراهن و در خون نشست

گل ز رشک نکهت پیراهنش

تا نسوزی ای خیالی همچو شمع

کی شود حالِ دل ما روشنش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق اشاره دارد. شاعر از بی‌رحمی و بی‌توجهی معشوق می‌گوید و اینکه حتی اگر بمیرد، خونش بر گردن او خواهد بود. او به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و اینکه نمی‌تواند از عشق او دست بکشد. دل شاعر تحت تأثیر چشم‌های معشوق خراب شده و از فریب‌کاری‌های او در امان نیست. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که تا زمانی که عشقش مانند شمع نسوزد، دلش روشن نخواهد شد.