نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۸ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

روزگاری ست که از غایت نادانی خویش

چون خطت نامه سیاهم ز پریشانی خویش

آنچنان کفر سر زلف تو بدنامم کرد

که خجل می شوم از نام مسلمانی خویش

سرکشی نیست دلم را که تو را سجده نکرد

خاک راه تو نیازرد به پیشانی خویش

هیچکس از گنه عشق بتان توبه نکرد

که پشیمان نشد آخر ز پشیمانی خویش

عاقبت عشق ز رخ پردهٔ دعوی برداشت

تا خیالی کند اقرار به حیرانی خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از نادانی و پریشانی در عشق سخن می‌گوید و به دل‌مشغولی‌هایش اشاره می‌کند. او به تأثیر عمیق عشق بر خود و خجالتش از نام مسلمانیش می‌پردازد. همچنین، از سجده نکردن دلش بر معشوق و عدم توبه از گناهان عشق سخن به میان می‌آورد. در نهایت، عشق حقیقت خود را فاش می‌کند و شاعر به حیرت و سردرگمی خود اذعان می‌کند.