شمارهٔ ۲۹۱ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خیزید تا ز خاک درش درد سر بریم
یعنی گرانیِ خود از این خاکِ در بریم
سودای ما به زلف بتان راست چون نشد
آن به که رخت خویش از اینجا به در بریم
آیا کجاست دیده وری تا به حضرتش
پیش آوریم نقد نیاز و نظر بریم
آن روز بخت سوی درش رهبری کند
کز سر هوای روضه به کلّی به در بریم
هر جا نشان خاک کف پای او بوَد
ای دیده سعی کن که به دامن گهر بریم
پای سگش بگیر خیالی و سر بنه
تا یک دو روز در قدم او به سر بریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر انسانی را به حرکت و ترک مکان دعوت میکند تا از رنج و درد فرار کند. او از شرایط ناخوشایند زندگی سخن میگوید و بر این باور است که بهتر است به جایی بروند که امید و خوشبختی وجود دارد. شاعر به زلف معشوق اشاره میکند و میگوید که بهتر است از اینجا فاصله بگیرند. او به دنبال کسی است که بتواند به او نیازهایش را نشان دهد و از روزی صحبت میکند که بخت به او رو کند. در نهایت، او به اهمیت نزدیک شدن به محبوب و خدمت به او اشاره میکند و میخواهد از خوشبختی در کنار او لذت ببرد.