شمارهٔ ۲۹۶ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گرچه از جا شد دل و بر جان بلا میآیدم
چون تو را میبینم ای جان دل به جا میآیدم
از لبت کاو ریخت خونم بوسهای دارم طمع
چون به فتوای خرد زو خونبها میآیدم
هرکجا ذکر عبیر خطّ و خالت میرود
یاد مشک از غایت فکر خطا میآیدم
کردمی چون دیگران دعویّ دینداری ولی
جرم خود میبینم و شرم از خدا میآیدم
گرچه زد بر سینهام تیر جفاها بیکران
بگذرد این هم ولی ز آن بیوفا میآیدم
با همه بیماری خود در هوای روی دوست
چون خیالی گریه بر حال صبا میآیدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دلتنگی خود برای معشوق سخن میگوید. با وجود رنجها و دردهایی که در دل دارد، تنها با دیدن معشوق احساس آرامش میکند. او به نوعی تنهایی و گناه خود اشاره میکند و میگوید که از خدا شرم دارد. با اینکه جفاها و تیرهای دردناک به او برخورد کرده، اما همچنان در آرزوی وصال یار است و به یاد معشوق به گریه میافتد. در نهایت، عشق او به معشوق، باعث میشود تا تمام دردها را فراموش کند.