نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

با من ای مردمک دیده نظر نیست تو را

عشق تو بی خبرم کرد و خبر نیست تو را

ما به غم جان بسپردیم و تو آگاه نیی

غم یاران وفادار مگر نیست تو را

مایهٔ حسن تو آواز خوش و رویِ نکوست

پس اگر چیز دگر هست وگر نیست تو را

چند در کارِ جفا تیز کنی مژگان را

آخر ای جان به کسی کار دگر نیست تو را

کیمیایی ست حدیث تو خیالی لیکن

ره نداری پی آن کار، چو زر نیست تو را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به معشوق خود می‌گوید که او در حال حاضر از او بی‌خبر است و عشقش موجب شده که به غم و درد عشق بسپرد. او از وفاداری یارانش صحبت می‌کند و می‌گوید که زیبایی معشوقش تنها به صدای خوش و چهره‌ی زیبا محدود می‌شود. شاعر به معشوق یادآوری می‌کند که نباید با چشم و مژگانش جفا کند، زیرا در عوض عشق او برای کسی دیگر نیست. او همچنین اشاره می‌کند که هر چند سخنانش زیباست، اما معشوقش در پی حقیقت و واقعیات نیست.