نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰۷ خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا مکش که تو را خاک رهگذار شدم

پی رضای تو رفتم گناهکار شدم

به اختیار غلامیّ حضرتت کردم

که بر ولایت دل صاحب اختیار شدم

ز بیم جرم پراکنده حال بودم لیک

چو فیض لطف تو دیدم امیدوار شدم

به بازی سر زلفت دل پریشانم

قرار بست و من از غصه بیقرار شدم

گذار تا ز هوای تو دم زنم نفسی

که از تصوّر خاک درت غبار شدم

مرا به عهد جوانان ز عشق حاصل کار

همین بس است خیالی که پیر کار شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق خود نسبت به محبوب سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که به خاطر عشق به محبوب، از خود گذشتگی کرده و به گناهکاری دچار شده است. همچنین، با انتخاب غلامی برای محبوب، به او نزدیک‌تر شده و در این مسیر به امیدواری دست یافته است. شاعر به یاد زلف‌های محبوب و تأثیر آن بر دل به هم ریخته‌اش اشاره می‌کند و از غبار خاک درگاه محبوب سخن می‌گوید. در پایان، او به عشق جوانان و تأثیر آن بر زندگی‌اش اشاره کرده و به نگرانی از پیر شدن در سایه این عشق اشاره می‌کند.