نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱۰ - استقبال از امیرخسرو دهلوی خیالی بخارایی

خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آخر ای جان لب شیرین تو را جان گفتن

سخنی نیست که در روی تو نتوان گفتن

گفتم آنی ست در آن روی شد از خویش ببین

کآخر کار زیان داشت مرا آن گفتن

با که گویم غم خود چون همه کس را یاد است

شرح افسانهٔ عشقت ز فراوان گفتن

گویم اکنون به قدت راز دل خویش بلند

تا به کی با دهن تنگ تو پنهان گفتن

گر خیالی سخن از زلف تو گوید چه عجب

عجبی نیست ز دیوانه پریشان گفتن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و از احساسات و غم‌های درونی خود می‌گوید. او می‌گوید که هیچ کلامی نمی‌تواند زیبایی و عمق احساسش را نسبت به محبوب بیان کند. شاعر احساس می‌کند که گفتن از عشق و درد دلش به دیگران کار دشواری است، چرا که هر کس داستان عشق او را می‌داند. او می‌خواهد راز دلش را فاش کند، اما می‌داند که همیشه باید در دل نگه دارد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که بیان کردن خیالات و احساساتش، حتی اگر به شکل دیوانگی باشد، امری طبیعی است.