شمارهٔ ۳۱۴ خیالی بخارایی
خیالی بخارایی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به غیر چشمهٔ حیوان کرا رسد گفتن
حکایت لب لعل تو را به آب دهن
مرا سرشک ز گوهر چنان توانگر ساخت
که غیر تیغِ تو قرضی نماند بر گردن
ز بس که شیوهٔ چشم تو کُشت مردم را
کمند زلف تو در خون همی کشد دامن
ز چهره پرده برافکن که شمع مجلس را
ز روی حسن به هر مجمعی تویی سرکن
به دوست عرضه ده ای اشک حال تیرهٔ ما
کنون که بر دراو هست آب تو روشن
همین که دل ز خیالی که....
به ناز چشم تو گفتا خبر ندارم من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت چهره محبوب میپردازد. شاعر با تکیه بر چشمان و لبهای دلفریب محبوب، احساسی عمیق از عشق و دلتنگی را منتقل میکند. او به تأثیر عمیق نگاه محبوب بر دیگران اشاره میکند و میگوید که زیبایی او باعث میشود دیگران در عشق از پا درآیند. همچنین، شاعر از اشکهای خود به عنوان نمادی از عشق و غم یاد میکند و به مخاطب خود میگوید که نمیتواند از فکر و خیال محبوبش رهایی یابد. در نهایت، او خواستار بروز احساسات و تجلی عشق در حضور محبوب است.